اتوپیا
 
 
 
دوست
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸۸  

این چند روز حتی فرصت نکردم اینجارو بنویسم. با اینکه موضوع نوشتنی هم بود. البته ننوشتن من عجیب نیست. اما این چند روز هروقت نت اومدم، یا درگیر لینک فرستادن و مطلب زدن شدم، یا بحث و ماجراهای بعدش


شنبه روز جالبی بود؛ با یه دوست فیس بوکی قرار داشتم: مریم. اولین بار بود همچین قراری می زاشتم. دختر جالب و شیطون و خوبی بود. خیلی ناگهانی مدت طولانی حرف زدیم.اتفاق جالب تر اما، دیدن یه دوست قدیمی بود: داشتم با عجله میرفتم که به قرارم با مریم برسم که کی صدام کرد. برگشتم ولی نشناختم، یه لحظه فکر کردم همین مریم نادیده س، اما یادم افتاد منو تاحالا ندیده. چند لحظه طول کشید تا پروانه رو بشناسم؛ همکلاسی دبیرستانم رو. فقط دوسال همکلاسی بودیم، اما به دلایلی خیلی بهم نزدیک شدیم. چندسالی شاید من تنها محرمش بودم. بااینکه شماره ش رو داشتم اما بهش زنگ نمی زدم. خوشحالیش رو با غر زدن نشون داد که بی معرفتم. عجله داشت، با خواهرش بود. خداحافظی کردیم، اما خیلی تاکید کرد که حتما بهش زنگ بزنم، اما هنوز وقت نکردم!

کار نشریه داره کم کم جدی تر می شه، وقت بستن این شماره کمتر از 1 ماهه، اما کار من بیشتر پیگیریه. فعلا مهم تر از اون انجام کارای گروهه  ایده ای که داریم و فعلا محرمانه س تا قطعی بشه.

-------------------------------------------------------------------

شنیده بودم زندگی دایره ایه که اتفاقات توش تکرار می شه، اما کم کم دارم تجربه ش می کنم؛ اینکه ادم تو موقعیت های مقابل هم قرار بگیره. این روزا وضعیتی پیش اومده که باید مقابل یک نفر فقط سکوت کنم... اونقدر سکوت کنم تا متوجه بشه.... سکوتی که می دونم خیلی ازارش می ده، اما تنها راه ممکنه. باید کنار بیاد و دل بکنه.






 
شب، سکوت
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۸  

 

بعد از 27 سال زندگی، این اولین شبیه که من خونه تنهام. تنهای تنها.

و چقدر این روزها تنهایی رو دوست دارم. هرچند میدونم امشب مادرم تا صبح نگرانه، اما

من امشب رهام. تنها و رها.

 

* امشب ( یکشنبه) متوجه شدم این چند روز که کمی ساکت بودم دوستان نگرانم

شدن. از نگرانیشون ناراحت شدم. قصدم ناراحت کردن کسی نبوده و نیست. از

محبتشون ممنونم. حالم خوبه. فکر کنم! گاهی با خودم خلوت می کنم. همین. از

هیچکدومتون ناراحت نیستم و همه تون رو دوست دارم. از اینکه نگرانتون کردم معذرت

می خوام. فقط دارم می گردم راهمو پیدا کنم.

 

 



 
رویش
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۸  

 

من عوض شدم. تو دو سه هفته گذشته، با اتفاقات و خاطرات جدید، عوض شدم.

چیزی درونم تغییر کرده. چیزی گوشه ذهنم عوض شده. نگاهم به آدم ها فرق کرده.

فکرهام جور دیگه ای شده. حتی نت اومدن مثل قبل نیست.

توضیحش باشه بعد....


 

 



 
تصویر یک خاطره
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸  


امشب سرشارم، سرشارم از حس، سرشارم از بودن، سرشارم از زیبایی و حتی امید، شاعر نیستم، والا امشب زیباترین و پرامید ترین شعرها را می نوشتم.

امشب، امروز....

چه واژه ای می تواند حس امروز را توصیف کند؟ حسی که در تمام لحظه های با هم بودن جاری بود. خوانده بودم روح هایی در جهان هستند که همدیگر را جذب می کنند؛ امروز روز آرامش رسیدن دو روح آشنا به هم بود. کنار هم نشستن و چشم در چشم حرف زدن دو روح در دو کالبد. تجربه ای که دلت می خواهد فریادش کنی، یا با خودت خلوت کنی و بگذاری ذره ذره کلمات و لحظات امروز تا عمق جانت برود. نه در حافظه ات، در سینه ات جا بگیرد.

امروز راه رفتی، حرف زدی، خطرات، تجربه ها، دلتنگی، کمبودها از همه چیز گفتی بدون اینکه حس ارزش وجودت کم شده. امروز دیدی و یاد گرفتی چطور می شود آدم ها را آنطور که هستند دوست داشت. امروز یاد گرفتی هر آدمی نتیجه همه تجربه ها و فکرهایش است.

امروز توانستی خودت باشی، توانستی به آنچه دلت می خواهد باشی فکر کنی. توانستی از روزمرگی و تکرار بیرون بیایی و دوباره به آینده است فکر کنی.

امروز باز هم از حرف زدن لذت بردی. امروز، امروز، امروز.... امروز دلت نمی خواست زمان بگذرد. دوست نداشتی ساعت را نگاه کنی. امروز، تمام نشده، دلت تنگ شده بود.

 

*پانوشت: دیروز اتفاقات تلخی افتاد و تلخیش هنوز و همیشه باقیه. اما امروز روزی بود که نمی شد ننویسمش.






 
منتظر یک اتفاق
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ،۱۳۸۸  

 

عصر تاسوعاست... تنهام

وقتی ذهنم درگیره و تو عالم دیگه ای هستم، تنهایی خوبه. حداقل دیگران رو آزار

نمی دم با بداخلاقی های ناخودآگاهم. تنهایی برای فکر کدن و خلوت کردن خوبه، اما

همینم انجام نمی دم انگار! همیشه دوست داشتم زیاد بنویسم، ولی هیچوقت اینکارو

نکردم.

این دو هفته هم از محبت لبریز شدم و هم آزار دیدم و تا حد انفجار رسیدم.

روزهام می گذره بدون اتفاق خاصی، بدون یه تصمیم جدی و من می بینم که چطور

روزهای جوونی از دستم می ره.

حوصله ای برای نوشتن نیست. دوشنبه قراره یه دوست رو ببینم. یه دوست خیلی عزیز

که دارم براش ثانیه شماری می کنم و فکر می کنم با دیدن او، حالم بهتر می شه.

شاید از این تردید دربیام.

شاید از خاطره دوشنبه نوشتم




 
زاینده رود
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۸  


سفر اصفهان قرار بود یک مسافرت ساده باشد. قرار بود صحبت کردن من درباره روند پیگیری سرنوشت امام موسی صدر همایش مهمترین مساله ام باشد. اما خیلی اتفاقات دیگر هم افتاد.

سفر خیلی کوتاه بود، یک روز و نیم اصفهان بودم. اولین بار بود که می خواستم در جمعی صحبت کنم. بعد از کلی مشورت با دوستان مطلب آماده شد، اما از کارم راضی نیستم.

اما آشنا شدن با چند جوان، مهم ترین سوغاتی این سفر شد؛ بچه هایی که حداقل 5-6 سال از من کوچکتر هستند، اما پر از دغدغه، پر از سوال و مهم تر از همه، پر از تلاش و فکرند. آدم هایی که تابحال نظیرشان را ندیده بودم. با همه جوانی شان، بشدت اهل فکر کردن بودند. با همه تفاوت هایشان در نظر و عقیده، با هم دوست بودند. به آرامی با هم حرف می زدند و حرف هم را می شنیدند. بشدت اهل گفت و گو و شنیدن. آدم هایی که حس کردم حرف زدن درباره مهم ترین دغدغه های انسان، برایشان خود زندگی ست. هم تفریح است، هم زندگی.

دیدن آدم هایی از این جنس در این دوران، عجیب و نادر است. آدم هایی که باعث شدند بهترین لحظات سفر، لحظه های حرف زدن و شنیدن باشد. هیچوقت فکر نمی کردم حرف زدن از فلسفه، لذت بخش باشد، اما در اصفهان، کنار زاینده رود، بود. با جوان هایی که فکر می کنم علاقه آنها به امام صدر، ارزش امام را بیشتر نشان می دهد.

در یک روز و نیم بودن در اصفهان و کنار این بچه ها، چیزهای زیادی را برای اولین بار تجربه کردم. به خیلی از چیزها برای اولین بار شاید، فکر کردم.... و شب آخر، وقتی خداحافظی کردیم و به مهمانسرا رفتیم تا صبح ساعت 8 برگردیم تهران، حس عجیبی همه وجودم را گرفته بود. حسی که باعث می شد دلم بخواهد با همه خستگی و بی خوابی های چند روزه بیدار بمانم و نخوابم. دلم نمی خواست از آن بچه ها - بخصوص از یکی شان که نمایشگاه کتاب امسال، اول با او آشنا شدیم و برپا کننده اصلی برنامه او و علت آشنایی خیلی از بچه های دانشگاه اصفهان با امام صدر او بود- جدا شوم.

صبح آمدن به تهران، کسی بدرقه مان نیامد؛ درگیر برگزاری برنامه دیگری بودند. اما من تکه ای از روحم را آنجا گذاشتم و آمدم. حسی که وصف نمی شود. اما اتفاقی بزرگتر از یک همایش و یک سخنرانی اتفاق افتاده. اتفاقی که علتش شاید، دیدن آدم و آدم هایی ست که راه زندگی شان را پیدا کرده اند. راهی که امروز کمتر کسی زحمت رفتنش را قبول می کند.

هیچوقت به اندازه دیروز دلم نمی خواسته به تهران برنگردم. بعد از این اسم اصفهان و رودش، یادآور حس غریبی ست که تجربه کردم. یادآور دوستی ست که پیدا کردم و برایم بسیار عزیز است. یادآور تکه ای از روحم است که آنجا گذاشتم؛ آنجا، کنار زاینده رود.

در دل من چیزی ست مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم

که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دورها آوایی ست که مرا می خواند

 

 



 
دوستان
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۸  

 

گوش می کنم

سکوت می کنم

تحمل می کنم

فراموش می کنم

لبخند می زنم

و یادم می ماند همه حق دارند؛ یکی دلش شکسته

یکی دلش جای دیگری ست

یکی درگیر زندگی خودش است

یکی حالش خوب نیست

یکی ناراحت است

یکی گرفتار است

یکی درس دارد

یکی ..............

 

*پ.ن: برنامه گردهمایی 79 ای ها هنوز سرجاشه و دنبالش هستم




 
ده سال بعد از نسل 79!
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۸  

 

دو روز قبل با شراره تو فیس بوک حرف زدم... بین صحبت گفت سال دیگه ده سال از موقع دانشگاه رفتنمون می گذره: بچه های ورودی 79!

ده سال!.. زمانی چقدر این عدد برامون دور بود... 1379 فکر می کردیم ده سال دیگه نصف دنیا رو حداقل فتح کردیم! البته نکردیم اما این وسط 79 هنوز برای ما یه عدد مهمه. «ورودی79» اسمیه که هنوز برامون یه شناسنامه س و فکر کنم همینطور باقی بمونه.

وقتی به سال های بعد و ورودی های بعدی نگاه می کنم، به نظرم ما جزو خوش شانس ها بودیم و دوران خوبی رفتیم دانشگاه. حداقل می تونیم ادعا کنیم جو دانشگاه رو ما تغییر دادیم.

وقتی یادم افتاد سال دیگه ده سال از دانشگاه رفتن بچه های 79 می گذره، به ذهنم رسید یه حرکتی انجام بدیم. البته برنامه ریزی برای حرکتی تو دانشگاه اونم تو این اوضاع ایران شاید عاقلانه به نظر نیاد! چون هیچی قابل پیش بینی نیست.

اما تصمیم گرفتم به بچه ها پیشنهاد بدم برای سال بعد به فکر یه برنامه باشیم. نه فقط برای دید و بازدید - که این چند سال هم انجام شده - برای اینکه از تجریه ده سالمون بگیم. از اتفاقاتش، تغییراتی که کردیم. شکست هایی که خوردیم. جاهایی که بهش رسیدیم. شاید هیچکس بهتر از هم نسل های خودمون نتونه بهمون کمک کنه که بفهمیم کجا واستادیم و بعد از این چکار باید بکنیم. شاید برای هیچکس جز هم نسل های خودمون نتونیم از دغدغه هامون بگیم. فکر می کنم بعد ده سال اونقدر تجربه اجتماعی داریم که از بچه بازی های چند سال قبل خبری نباشه!

اینجارو 79 ای های کمی می بینن! اما خب تا سال دیگه وقت زیاده. امیدوارم 79 ای ها بازم یه حرکت تک انجام بدن!

منتظرم


*همین چندتا نظر رو می زارم به حساب تصویب پیشنهاد! به نظرم اول از همه باید با دانشگاه صحبت کنیم و موافقتشونو بگیریم، بعد بریم دنبال بقیه کارا. کسی هست با من بیاد دانشگاه؟

ایها الناس!... حالا که اینقدر ذوق کردین یکی با من بیاد از خوان اول رد شیم، بریم پیش رئیس دانشگاه... دو سه نفر باشیم بهتره.

 





 
سنگ و آدم
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۸  

 

سنگ ها هم می فهمند

چه رسد به آدم ها!




* (این جمله یه دوست اونقدر برام قشنگ و با معنی بود که نتونستم اینجا نزارمش.

دوستان معنای زندگی اند.)

 

 



 
باور کن مرا
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸  


* دو هفته پیش در عرض یک هفته تو دو موقعیت متفاوت قرار گرفتم. بعد از اعلام پایان یک داستان دو ساله، که یکسرش من بودم و طرف دیگه.. هیچکس! تو موقعیت برعکسش قرار گرفتم. این دفعه اون طرف کسی بود و اینور، یعنی من.. هیچ!

شاید این اتفاق پیش اومد تا وضع دو طرف چنین موقعیت هایی رو بفهمم. هرچند چیزی نیست که کسی علاقه ای به تجربه ش داشته باشه.

* همیشه سعی کردم صادق باشم. صداقتی که گاه سادگی یا حتی حماقت تعبیر        می شه. اما گاهی صداقت هم جواب نمی ده. شاید اشکال از دنیای ماست که اینقدر پنهانکاری توش زیاد شده که به سختی می شه باور کرد کسی داره صادقانه حرف می زنه. اما این روزها نهایت صداقت من هم باور نمی شه!

* یکی از دوستام تو وبلاگش مطلبی نوشته درباره تجربه ای شبیه تجربه من درباره خواستن کسی و نخواستن طرف مقابل. برام جالب بود که برای او همه پیام تحسین و تمجید شجاعت و جسارت و .. نوشتن، اما اینجا........... بگذریم.