اتوپیا
 
 
 
دنیا را نگه دارید
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٠  

فکرهای تلنبار شده توی ذهنم بیشتر از ظرف های تلنبار شده توی ظرفشویی نگرانم می کند.

این روزها سخت ترین کار برایم شده "زندگی کردن" نفس زندگی کردن سخت است. قبول مسئولیت سخت است. جواب پس دادن سخت است.

به من باشد دلم می خواهد فقط نگاه کنم و فکر کنم و بخوانم و بیرون بروم و تماشا کنم و شاید گاهی چیزکی بنویسم.

اما به من نیست: حساب بانکی خالی شده و تاریخ 12 ام هر ماه که تکرار می شود، دست من نیست. مجبورم زندگی کنم.

مدتی است می توانم حس کنم چطور می شود ادم ها از زندگی کردن خسته می شوند و خودشان تمامش می کنند.

زندگی کردن، روز را شب کردن، راه رفتن روی این زمین گاهی خیلی سخت است. حق می دهم بعضی ها طاقت این کار را نداشته باشند.

پ.ن: دوستان نگران نباشن، من حالم خوبه

 

 



 
دیروز تا امروز
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ،۱۳٩٠  

17 ساعت گذشته اتفاقات خاصی افتاده. چیزی که مدام میخوام درباره ش بنویسم و نمی تونم

باز هم چیزی در من تغییر کرد

من آدم دیروز نیستم. قبلا به این اتفاق که فکر میکردم تصور خیلی بدی داشتم، اما به لطف خدایی که راحت می بخشه و فراموش می کنه، با مهربانی و بزرگواری دوستی که شنید و پذیرفت و کنار اومد باهاش، من هنوز هستم. کمی آرامتر و آسوده تر از قبل، کمی شرمگین تر و متاسف تر، کمی آگاه تر و قاطع تر از قبل

اصفهان، 5 دی ماندنی شد!



 
زندگی در راه است
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳٩٠  

هفته دیگه که اجاره خونه بدم و پول موبایل پس اندازم تموم میشه!

دبیری سرویس اجتماعی یه روزنامه بهم پیشنهاد شده با حقوق خیلی کمتر از روزنامه های تهران تو این روزهایی که بحران مالی نزدیکه.

این مدت به آدم های زیادی نگاه کردم: آدم هایی که برای رسیدن به چیزی که هستند تلاش کردند. این راهیه که من هم باید برم. هرقدر دیر، بدون شروع کردن از صفر، بدون تلاش اتفاقی نمی افته.

این روزها زندگی در راهه و من دارم خودم رو اماده استقبال ازش می کنم.



 
دیوار بلند نامرئی
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ،۱۳٩٠  

این دیوار نامرئی ضخیم کی بین ما کشیده شد؟ اولین خشتش کی و کجا گذاشته شد؟ چند سال قبل؟

شاید آن شبی که من 11 ساله بودم. تو خانه ماندی و با ما بیرون نیامدی. مثلا رفتیم شام بخوریم. وقتی برگشتیم، تو نشسته بودی خیاطی می کردی و چشمانت قرمز بود. معلوم بود خیلی گریه کردی. ان صحنه همیشه جلوی چشمم است. زنده زنده. هیچ حرف نزدیم. مثل همیشه. کلا از اول عادت نبود با هم حرف بزنیم. همه چیز در سکوت، بین خطوط نگفته گفته می شد.

من هم ان شب چیزی نگفتم. هرگز به تو نگفتم که تصویر آن شب من را برای ده - پانزده سال بعدش پابند خانه کرد. آن شب، آن چشم هایت باعث شد من به خودم قول بدهم هرگز تنهایت نگذارم. هیچوقت نفهمیدی و نگفتم که چرا تنهایت نمی گذارم. چرا هیچوقت اردوی دانشجویی نرفتم، حتی وقتی شیما میخواست برود و کلی اصرار کرد همراهش بروم و من با اینکه همه 4سال دانشگاه همراهش بودم، اما این بار نه گفتم، چون تو تنها می ماندی و من عهد کرده بودم تنهایت نگذارم که دوباره چشم هایت در تنهایی قرمز نشود.

اما نه، این دیوار از قبل ساخته شده بود، خیلی قبل تر. چون حتی وقتی اول دبستان بودم خودم کارهایم را می کردم. نمی دانم از کی و چرا، اما از همان اول می خواستم روی پای خودم باشم و به بقیه کاری نگویم. تصمیم گرفته بودم خودم باشم، تا مثلا باری برای شماها نباشم.

خود بودن آن سال های دور معنی اش این می شد که مشق هایم را خودم بنویسم. حتی دیکته اش را، بعد این شد که فکرها و ارزوهای نوجوانی ام را به کسی نگویم و فقط خیالبافی کنم، سال های جوانی هم فقط سکوت بود در خانه و فرو بردن همه حرف ها و حس ها و بغض ها و شکست ها و اتفاقات ریز و درشت..... و این روزها این شد که کوچ کنم و بیام 400 کیلومتر دورتر در یک سوئیت تا با خودم باشم. اگر الان تنهایت گذاشتم چون 4-5 سالی است بخش زیادی از نگرانی ها کم شده و نمی ترسم تنهایت بگذارم. چون علت آن گریه ها و بغض ها تمام شده و من خیالم راحت تر است.

یادت هست برای اینکه تنها نباشی حتی سر کار نمی رفتم و می گفتم نه؟ فکر کنم یادت رفته. سالی که درسم تمام شد و به اصرار شیما نه نگفتم و رفتم روزنامه، یکی از دوران های بدم شد که هنوز طعم استرس و نگرانی اش یادم هست. از لحظه بیرون رفتن تا برگشتن به خانه من نگران تو بودم. ده دقیقه منتظر ماندن برای اتوبوس برای من عذاب می شد که تو ده دقیقه بیشتر تنها می مانی.

همه این سال ها من سعی کردم باری برایت نباشم. سعی کردم همراهت مشکلات را تحمل کنم. خودت می دانی خیلی وقت ها من بودم. فقط من بودم که جلوی بقیه می ایستادم. اما می دانم این هم خیلی یادت نیست.

اما باید یادت باشد که من همیشه در خانه ساکت بودم. باید یادت باشد که من چیزی نمی گفتم. شاید هیچوقت یادت نیفتاد که علت این سکوت حرف نداشتن نیست، نداشتن زبان مشترک است. آن روزها خیلی این دیوار نامرئی به چشم نمی امد. اما هرقدر گذشت بلندتر و ضخیم تر شد و من ساکت تر و ساکت تر.

آن روزها که خودم راه جدید برای خودم انتخاب کردم نمی دانستی روزی هم می رسد که راه های جدیدتر را می روم. اما می دانی همه آن چیزهایی که بخاطرش سعی کردی من را نگه داری چیزهایی بود که خودم ساخته بودم و به دست اورده بودم. ذره ذره. با تحمل. با کار بی ادعا و بی حرف. آن روزها فکر نمی کردی این آدم می خواهد خودش زندگی اش را بسازد و آن قدر بلندپرواز است که دنبال کارهای نکرده است.

به تو حق می دهم و درکت می کنم که دلت یک دختر ساده می خواهد مقل بقیه. که برود یک کار عادی بگیرد و صبح برود و شب برگردد. دوست تر هم داشتی تا الان ازدواج کرده بود و رفته بود و تو خیالت راحت بود.

اما اینجا را فقط می توانم بگویم متاسفم. اینجا را دیگر نمی توانم سکوت کنم. اینجا دیگر سهم من می شود از زندگی و من سهم خودم را می خواهم. همه فرصت های از دست رفته گذشته، همه حسرت ها و نکرده ها و نداشته ها و ندیده ها و نخوانده ها را می توانم ندیده بگیرم اگر این روزها را زندگی کنم. اگر الان دیگر رها باشم.

و امروز مثل همه این چند ماه گذشته و چند سال گذشته دوباره این دیوار را حس کردم. دیوار بلند و ضخیم نامرئی ای که بین ما کشیده شده و با همه علاقه مادر و فرزندی، با همه عشقی که می دانم داری، نمی گذارد با هم حرف بزنیم. نمی گذارد من بتوانم حرفم را بزنم و طوری بزنم که تو ارام شوی و قبول کنی دختر 29 ساله ات باید الان اینجا باشد. باید خودش باشد. باید رها باشد.

هیچوقت بیشتر از این لحظاتی که به این دیوار نامرئی می خورم احساس ضعف نمی کنم!

دیواری که نمی شود خرابش کرد. دیواری که نمی دانم کی و کجا خشت اولش گذاشته شد و نمی دانم کداممان سهم بیشتری داریم در ساخته شدنش.

 



 
بعضی ها که هستند
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳٩٠  
 
بعضی ها هستند، که بودن با اونها شیرینیه. فقط همین که باشند... همین که کنارشون باشی... همین که کنارت باشن
سرشار می شی... حس می کنی همین دقایق با هم بودن نهایت زندگیه
چقدر خوبه که این بعضی ها هستند
* برای یک دوست، برای یک دوست خیلی خوب که این روزها دوست دارم زیاد ببینمش


 
جای خالی
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ،۱۳٩٠  

 

می گویند روزی جبران این لحظه های تنهایی می آید

و من هر بار

فکر می کنم که تو چقدر باید بزرگ باشی که این همه تنهایی، قیمت بودنت است!

 

 



 
مزیت احمق بودن
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ،۱۳٩٠  

می خواهم احمق باشم

در عوض،

آدم ها فرصت دوباره داشته باشند

حاضرم احمق شوم

تا غرور دیگری، ترک بر ندارد

من احمق می مانم

تا اگر کسی خواست پل خراب کرده پشت سرش را درست کند،

بداند

یک نفر چشمانش را می بندد

و می گوید:

شتر دیدی، ندیدی!

 



 
همیشه!
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩٠  

 

همیشه یک جای کار می لنگد

همیشه!



 
من یک خوش بینم
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٠  
 
اگر آدم ها رو به دو دسته بدبین و خوش بین تقسیم کنن، من جزو دست دومم. خصوصیتی که گاهی شاید ساده لوحی هم به نظر بیاد.
من به آدم ها خوش بینم، چون می خوام دیگران هم به من خوش بین باشن.
حرف هاشون رو باور میکنم، چون میخوام دیگران هم حرف های منو باور کنن.
سعی میکنم به آدم ها مهر بورزم، چون میخوام دیگران هم به من مهر بدن.
به آدم ها فرصت میدم، چون میخوام دیگران هم گاهی به من فرصت دوباره بدن برای تغییر و جبران.
"من یک خوش بینم"

 

× کامنت گذاران بی نام و نشون! نوشتن مبهم و گفتن یسری حرفای نامربوط یا گنگ یا بد و بیراه گفتن، اونم بدون اسم کار شجاعانه ای نیست!

وقتی میاید اینجا و کامنت خصوصی می زارید، یعنی حرفی دارید. هرقدر هم بنویسید مهم نیست، حتما اینقدر مهمه که وقت میزارید و این وبلاگ خلوت رو نگاه می کنید! بعضی از این کامنت ها که کلی هم ادعای شناختن و فهمیدن دارن! پس شجاعت رو هم به خصوصیاتتون اضافه کنید و با اسم کامنت خصوصی بزارید و فحش بدید و تیکه بندازید.



 
نشونه
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ،۱۳٩٠  

 

هر وقت داشتم از به نتیجه رسیدن کارهای جدیدی که دنبالشم ناامید می شدم، خدا یه اتفاق خوب، کوچیک یا بزرگ سر راهم گذاشته که ناامید نشم

 

دمت گرم خدا