ترس

 

حالا دیگر می دانم راه حل خوب شدن و خوب ماندن حالم نوشتن است. نوشتن سبکم می کند و مرا از پیله ام بیرون می آورد و آن اتفاقی که هر روز منتظرش هستم، می افتد.


واقعیت این است که می دانم باید بنویسم و با این حال می ترسم از نوشتن.  

   + مهدیه - ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۸

انتظار

هنوز، بعد از گذشت همه این سال ها از عمرم، منتظر فرصتی ام که ظهور کنم.

هنوز به خودم می گویم روزی فرصتش می شود. روزی نوبت تو می رسد.

اما هر قدر که زمان را بیشتر از دست می دهم، ترس و تردید بیشتری همراه این امیدواری می شود.

در کدام روز از کدام سال خودم را، آن شیدای پنهان شده درونم را، نشان می دهم؟

   + مهدیه - ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٤

این فصل را با من بخوان باقی فسانه ست

دو سال قبل، امروز، همین ساعت، کنارش نشستم و پیمان زناشویی بستیم. پیمانی که قبل از کلمات، از دل ها آمده بود و همدل شده بودیم.

دو سال گذشت و امروز، تصوری از روزهایی که همراهم نبود، ندارم. 

دو ساله شدیم. مبارکمان باشد.

   + مهدیه - ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢۸

پیری و جوانی

دیروز از میدان تا خانه را پیاده رفتم. تصمیم جدیدم برای کمی ورزش کردن است.

وسط راه، پیرمردی جلویم ظاهر شد که آرام راه می رفت. من هم می خواستم برخلاف معمول که آرام راه می روم کمی تند باشم، پیرمرد خودش را کنار کشید و من با عذرخواهی و تشکر رد شدم. 

اما همین که رد شدم حس بدی سراغم آمد. فکر کردم پیرمرد شرمنده شده، خجالت کشیده از اینکه نمی تواند تند راه برود و مانع شده. فکر کردم بدون عمد جوانی ام را به رخش کشیدم.

با خودم گفتم تو هم روزی مثل او می شوی و برای جوان ها راه باز می کنی و آن ها به سرعت از کنارت رد می شوند و تو را پشت سرشان جا می گذارند.

کاش از پیرمرد جلو نمی زدم.

 

   + مهدیه - ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٥

این روزها

هرسال این روزها مدام نمایشگاه کتاب بودم و امسال کمتر شده و انگار چیزی کمه.

هرسال این ده روز کلی حس خوب به من می داد. و امسال کمتر این حس رو تجربه می کنم.

 

شاید سال بعد همین فرصت هم دیگه نباشه.

 

 

 

 

   + مهدیه - ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٩

شعور چیز خوبی است!

 

تحمل خیلی چیزها تو این دنیا سخته. به نظرم یکی از سخت ترین هاش، حماقت و بی ادبیه. 

 

   + مهدیه - ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/٢٥

 

امروز آزمایشی را که مدتها عقب می انداختم دادم.

آزمایشی که فکر می کردم خیلی سخت باشد، آزمایش خون ساده ای بیشتر نبود اما توضیح دکتر مرا به اشتباه انداخته بود که آزمایش سختی است و کلی آمادگی و مراحل مختلف دارد و طولانی است.

اینکه همه چیز با شیشه ای خون تمام شد خوب بود، اما اینکه این مدت چقدر بیخود نگران بودم برای این کار، ناراحت کننده بود.

چقدر از فکرها و نگرانی های ما همینقدر بی مورد و بیهوده است؟ 

   + مهدیه - ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/٥

درد پنهان ابدی

اسم هایی هستند که همه جای دنیا برای آدم ها حس خوب و معنی خوب دارند. مثل عشق، خانه، پدر .... 

از تلخ ترین تجربه های زندگی این است که واژه هایی که برای همه شیرینند برای تو دردناک باشند و تکرار هرباره اش زخم های کهنه را باز کند. تلخ تر وقتی است که مجبور باشی حست را پنهان کنی و همراه شیرینی دیگران شوی.

آن هایی که سازنده این تلخی ها هستند هم هیچوقت عمق فاجعه ای را که ساختند درک نمی کنند. درک که هیچ، حتی متأسف هم نیستند. 

همه آرزویم برای بچه ها، برای بچه ای که ممکن است روزی داشته باشم این است که واژه دردناکی نداشته باشد. 

   + مهدیه - ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٩/۱٦

 

امروز نه ماهه شدیم. 

شمردن این ماهگردها را دوست دارم. شمردن عدد روزها و ماه های باهم بودن را.

امروز نه ماه است زیر یک سقفیم. حس دوگانه عجیبی است: هم دلم می خواد روزشمار بایستد و همیشه همین روزهای اول باشیم هم دلم می خواد و واقعیت هم این است که این روزها می گذرد و خاطره ها بیشتر می شود و زندگی عمیق تر.

رؤیایم خانه ساکت و آرام و تمیزم است که در خلوتش کتاب بخوانم و تمرین نوشتن کنم. در خلوتش بخوانم و بخوانم و بخوانم و یاد بگیرم و نقشه بریزم برای زندگی ام، برای با هم بودن هایمان.

یکی شدن دو آدم متفاوت خیلی بیصدا و خیلی آرام اتفاق می افتد. فقط روزی به خودت می آیی و می بینی نفست به بودن دیگری وصل است و همه ساعت های دوری اش، به شمردن لحظه ها می گذرد.


 

 

   + مهدیه - ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٩/٩

عادت نمی کنیم

این ذات ما آدم هاست که مدام حسرت روزهای گذشته را می خوریم. و من این روزها مدام یاد سال قبل هستم و روزهای مشابه. 

همیشه می شنیدم که بعضی می گفتند دوران عقد شیرین تر از زندگی مشترک است. چون مسئولیتی نداری و فقط عشق بازی است و رفت و آمد.

اما مسئولیت زندگی مشترک مرا خسته نکرده. با اینکه قبل از ازدواج اهل کار خانه نبودم و الان هم هنوز نقص دارم و بیشتر هم خانه خودمان هستیم تا مهمانی اما واقعا خسته ام نمی کند و هیچوقت نگفته ام دوران عقد بخاطر نبودن این مسئولیت بهتر است.

شاید فقط مرور زمان است که آدم را می ترساند. اینکه در آن دوران همه چیز جدید است و مورد توجهی. از روز اول و حتی قبل ترش، نگران بوده ام که نکند زندگی مان تبدیل به عادت شود. اینکه دیگران می گفتند قدر این روزها را بدان که بعدها درگیر زندگی می شوی و تکرار نمی شود نگران ترم می کرد. نگران اینکه حرارت روزهای اول که برای همه هست، خیلی زود سرد شود.

اما امروز که هشت ماه از شروع زندگی مشترک می گذرد، هنوز دچار عادت نشده ایم. نمی دانم این مدت برای عادی شدن کم است یا زیاد ولی آدم هایی را دیده ام که می گفتند همه این حس ها فقط دو، سه ماه اول است و با این حساب من خیلی خوشبختم که هنوز بهترین لحظه برایم در خانه بودن با علی است.

این روزها چیزی از حسمان کم نشده ولی یاد سال قبل و اتفاقاتش خیلی می افتم. یاد دورانی که گذشت. شاید دلیلش حجم زیاد ماجراها باشد. اما کنار این یاداوری ها، مدام دلم می خواد این روزهایمان را هم بهتر و بهتر و شیرین تر کنم و به جنگ عادت بروم.

 

   + مهدیه - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۸/۱٤
← صفحه بعد