
این دیوار نامرئی ضخیم کی بین ما کشیده شد؟ اولین خشتش کی و کجا گذاشته شد؟ چند سال قبل؟
شاید آن شبی که من 11 ساله بودم. تو خانه ماندی و با ما بیرون نیامدی. مثلا رفتیم شام بخوریم. وقتی برگشتیم، تو نشسته بودی خیاطی می کردی و چشمانت قرمز بود. معلوم بود خیلی گریه کردی. ان صحنه همیشه جلوی چشمم است. زنده زنده. هیچ حرف نزدیم. مثل همیشه. کلا از اول عادت نبود با هم حرف بزنیم. همه چیز در سکوت، بین خطوط نگفته گفته می شد.
من هم ان شب چیزی نگفتم. هرگز به تو نگفتم که تصویر آن شب من را برای ده - پانزده سال بعدش پابند خانه کرد. آن شب، آن چشم هایت باعث شد من به خودم قول بدهم هرگز تنهایت نگذارم. هیچوقت نفهمیدی و نگفتم که چرا تنهایت نمی گذارم. چرا هیچوقت اردوی دانشجویی نرفتم، حتی وقتی شیما میخواست برود و کلی اصرار کرد همراهش بروم و من با اینکه همه 4سال دانشگاه همراهش بودم، اما این بار نه گفتم، چون تو تنها می ماندی و من عهد کرده بودم تنهایت نگذارم که دوباره چشم هایت در تنهایی قرمز نشود.
اما نه، این دیوار از قبل ساخته شده بود، خیلی قبل تر. چون حتی وقتی اول دبستان بودم خودم کارهایم را می کردم. نمی دانم از کی و چرا، اما از همان اول می خواستم روی پای خودم باشم و به بقیه کاری نگویم. تصمیم گرفته بودم خودم باشم، تا مثلا باری برای شماها نباشم.
خود بودن آن سال های دور معنی اش این می شد که مشق هایم را خودم بنویسم. حتی دیکته اش را، بعد این شد که فکرها و ارزوهای نوجوانی ام را به کسی نگویم و فقط خیالبافی کنم، سال های جوانی هم فقط سکوت بود در خانه و فرو بردن همه حرف ها و حس ها و بغض ها و شکست ها و اتفاقات ریز و درشت..... و این روزها این شد که کوچ کنم و بیام 400 کیلومتر دورتر در یک سوئیت تا با خودم باشم. اگر الان تنهایت گذاشتم چون 4-5 سالی است بخش زیادی از نگرانی ها کم شده و نمی ترسم تنهایت بگذارم. چون علت آن گریه ها و بغض ها تمام شده و من خیالم راحت تر است.
یادت هست برای اینکه تنها نباشی حتی سر کار نمی رفتم و می گفتم نه؟ فکر کنم یادت رفته. سالی که درسم تمام شد و به اصرار شیما نه نگفتم و رفتم روزنامه، یکی از دوران های بدم شد که هنوز طعم استرس و نگرانی اش یادم هست. از لحظه بیرون رفتن تا برگشتن به خانه من نگران تو بودم. ده دقیقه منتظر ماندن برای اتوبوس برای من عذاب می شد که تو ده دقیقه بیشتر تنها می مانی.
همه این سال ها من سعی کردم باری برایت نباشم. سعی کردم همراهت مشکلات را تحمل کنم. خودت می دانی خیلی وقت ها من بودم. فقط من بودم که جلوی بقیه می ایستادم. اما می دانم این هم خیلی یادت نیست.
اما باید یادت باشد که من همیشه در خانه ساکت بودم. باید یادت باشد که من چیزی نمی گفتم. شاید هیچوقت یادت نیفتاد که علت این سکوت حرف نداشتن نیست، نداشتن زبان مشترک است. آن روزها خیلی این دیوار نامرئی به چشم نمی امد. اما هرقدر گذشت بلندتر و ضخیم تر شد و من ساکت تر و ساکت تر.
آن روزها که خودم راه جدید برای خودم انتخاب کردم نمی دانستی روزی هم می رسد که راه های جدیدتر را می روم. اما می دانی همه آن چیزهایی که بخاطرش سعی کردی من را نگه داری چیزهایی بود که خودم ساخته بودم و به دست اورده بودم. ذره ذره. با تحمل. با کار بی ادعا و بی حرف. آن روزها فکر نمی کردی این آدم می خواهد خودش زندگی اش را بسازد و آن قدر بلندپرواز است که دنبال کارهای نکرده است.
به تو حق می دهم و درکت می کنم که دلت یک دختر ساده می خواهد مقل بقیه. که برود یک کار عادی بگیرد و صبح برود و شب برگردد. دوست تر هم داشتی تا الان ازدواج کرده بود و رفته بود و تو خیالت راحت بود.
اما اینجا را فقط می توانم بگویم متاسفم. اینجا را دیگر نمی توانم سکوت کنم. اینجا دیگر سهم من می شود از زندگی و من سهم خودم را می خواهم. همه فرصت های از دست رفته گذشته، همه حسرت ها و نکرده ها و نداشته ها و ندیده ها و نخوانده ها را می توانم ندیده بگیرم اگر این روزها را زندگی کنم. اگر الان دیگر رها باشم.
و امروز مثل همه این چند ماه گذشته و چند سال گذشته دوباره این دیوار را حس کردم. دیوار بلند و ضخیم نامرئی ای که بین ما کشیده شده و با همه علاقه مادر و فرزندی، با همه عشقی که می دانم داری، نمی گذارد با هم حرف بزنیم. نمی گذارد من بتوانم حرفم را بزنم و طوری بزنم که تو ارام شوی و قبول کنی دختر 29 ساله ات باید الان اینجا باشد. باید خودش باشد. باید رها باشد.
هیچوقت بیشتر از این لحظاتی که به این دیوار نامرئی می خورم احساس ضعف نمی کنم!
دیواری که نمی شود خرابش کرد. دیواری که نمی دانم کی و کجا خشت اولش گذاشته شد و نمی دانم کداممان سهم بیشتری داریم در ساخته شدنش.