اتوپیا
 
 
 
قصه آشنا
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳٩۱  

 

همون داستان همیشگی:

زندگی داره فشار میاره

منم نمی خوام کم بیارم



 
رو به پایین
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱  

 

 

بچه شدم یا ضعیف این روزها که مدام دیگران رو نگران می کنم و مدام ناراحت می شم و نگران و مدام چشمام هوس خیس شدن می کنه؟

حس می کنم حتی دیگه مثل قبل نمی تونم به بقیه حس خوب بدم

 


 



 
سرگیجه
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱  

 

خسته از یه کار سنگین میای خونه. هنوز وقت نکردی حتی آب بخوری، مادرت که همین صبح از پیشت برگشته زنگ می زنه و نیم ساعت همون حرف های همیشگی رو می گه.

از تنهایی برادرت می گه و این که اگر بودی، باهاش حرف می زدی و تنها نمی موند.

تو، در نهایت خستگی، فقط گوش می دی و سکوت می کنی و تو دلت می گی: وقتی بودم چقدر حرف می زدیم؟ می گی: پس حرف های من چی؟ کسی فکر کرده من حرف هامو باید به کی بگم؟

 



 
باور نمی کنم
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱  

 

کسی رو که ادعای عاشقی می کنه ولی به راحتی به طرف مقابلش انگ می زنه و قضاوت می کنه و عیب می زاره روش، نمی فهمم

کسی که هیچی از طرف مقابلش نمی دونه، اما به راحتی قضاوتش می کنه و می گه انصاف نداره یا پشمون می شه یا اشتباه می کنه یا مغروره یا زود قضاوت می کنه یا .... یا .... یا ......

 

 

 



 
دارم سی ساله می شم
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۱  

خونه نت ندارم. برای همین این مدت نتونستم بنویسم

فقط اینکه:

دارم خودم رو برای تنهایی آماده می کنم

برای تنهایی طولانی مدت

 

 

× لطفا از هر نوع نصیحت درباره منتظر نبودن و ساختن و ...... خودداری کنید. من خودم همه این ها رو بلدم. عمل کردن بهش هم به این معنی نیست که به درخواست هرکسی جواب مثبت بدم!!!!!!

 



 
پیغامی برای آسمان
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳٩٠  

5 سال از رفتنت گذشته اقا رسول

اما هنوز، اسمت منو یاد هیوا می ندازه و خودت میدونی هیوا برای من یعنی چی.

5 سال گذشته، من بزرگ تر شدم، نزدیک سی سالگی هنوز احساس بچگی می کنم مقابل هیوا

یادته برام نوشتی که: امیدوارم یک هیوای خوشبخت باشی

5 سال گذشته از رفتنت و 10 سال از آرزو کردنت، اما هنوز برآورده نشده.

آقا رسول، از اون بالا هوام رو داشته باش.. این پایین، روی زمین، دختری هست که تو کاری کردی بخواد هیوا باشه؛ آرزویی که رسیدن بهش براش سخته. همه رو با چیزی که تو نشونش دادی می سنجه و همه کم میارن.

آقا رسول، از اون بالا فکری برای مهدیه ای کن که هنوز هیوا نشده

 



 
خودی که من ساخته ام
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳٩٠  

امروز صبح، وقتی ساعت 6:50 در خونه کوچیکمو باز کردمو اومدم تو، مطمئن شدم از اینجا نمی تونم برم.

این ده ماه بارها این حس رو داشتم، اما این بار فرق می کرد. این بار خانواده امیدوار شده بود بهانه برگشتن من جور بشه و من داشتم کلنجار می رفتم و تصور می کردم واقعا می تونم اینکارو کنم؟ حتی تصورش من رو به وحشت می انداخت.

وقتی صبح فقط بعد دور روز برگشتم خونه م، مطمئن شدم رفتنی نیستم.

اینجا، با این کوچ کردن، تو این ده ماه، من برای خودم چیزی ساختم. از خودم چیزی ساختم. مهاجرتی که برای همه عجیب بود. من ده ماه دووم اوردم، در حالی که همه منتظر بودن خیلی زود برگردم و طاقت نیارم.

اما طاقت آوردم، نه از روی اجبار، بخاطر آرامشی که اینجا داشتم و دارم. آرامشی که هر روز بیشتر و عمیق تر شده.

اینجا من از خودم چیزی ساختم... اینجا من جور دیگه ای هستم. کس دیگه ای هستم. چیزی که تو تهران نیست. تو جمع فامیل نیست.

اینجا، من خودم رو، حسم رو، آرزوهام رو، دغدغه هامو، ترس هامو، ایرادهامو ... همه چیزم رو ظاهر کردم، بی هیچ نگرانی ای.

این چند نفری که اینجا کنارم هستن، بودنشون برای من جور دیگه هست. بودنشون حس دیگه ای از زندگی رو به من می ده. بودنشون معنی دیگه ای از دوست داشتن رو به من یاد داد. کسایی که نسبتی با من ندارن، اما بیشتر از آشنایی به من محبت کردن.

من اینجا ذره ذره چیزی که می خوام رو ساختم.. کامل نه، ولی ساختمش.

حالا اگر برگردم همه چیز خراب میشه. همه چیز از بین می ره... برمی گردم به سال قبل.

یک چیزو مطمئنم: این حس رو، این بودن رو، این آدمی که اینجا ساخته شده رو باید تا آخر حفظش کنم.

اگر مردی پیدا شد که این حس رو بفهمه و نگه داره و بیشترش کنه، حس و وجود من رو می تونه مال خودش کنه، ولی اگر اینها رو نفهمه، من خلوت خودم رو ترجیح می دم.

 



 
هوای دل
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳٩٠  

روزی که تصمیم گرفتم کوچ کنم، فکر نمی کردم اینهمه اتفاق داشته باشم

بیشتر از اتفاقات بیرونی، اتفاقاتی درون من افتاده و میفته. لحظه ها و حس های خاص، موقعیت های خاص

خاص ترینش برای این چند هفته س. اینکه با خوبی دیگری خوب باشی و با بد بودنش بد، برای همه اتفاق میفته. اما چیزی که الان برای من هست یکم فرق می کنه. اونقدر که گفتنی نیست.

این روزها نمی دونم چرا چشم هام دلشون می خواد زود خیس بشن.... این روزها روح و جسمم یکی نیست... من در میان جمع و دلم جای دیگر .....

این حس، بزرگم می کنه.. مطمئنم



 
خاص بودن
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳٩٠  

تقریبا همه دوست دارن خاص باشن: موقعیت های خاص.. تجربه های خاص

اما خاص بودن هم سخته... این موقعیت های خاص حس های خاصی هم داره. حس های متفاوت هم زمان.... تحمل این حس ها برای خودش کار عظیمیه!



 
پازل زندگی
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٠  

اتفاقات خاص...لحظات خاص.. تجربه های خاص

همه چیز خیلی خاصه

بعد از گذروندن اینها قراره من چی بشم؟ چی ساخته بشه از من؟

آینده ... آینده .... آینده.... دارم سعی می کنم کمتر بهش فکر کنم.

روزها میرم روزنامه. تقریبا هر ساعتی که دلم بخواد. شرایط بد نیست. در واقع خوبه. اما هنوز اینجا جایی نیست که با آرامش وقت و انرژی براش صرف کنم و دلم آروم بگیره که این، همونه که می خوام

روزی که این حس سراغم بیاد، به اندازه همه این سال ها سبک می شم