سفر اصفهان قرار بود یک مسافرت ساده باشد. قرار بود صحبت کردن من درباره روند پیگیری سرنوشت امام موسی صدر همایش مهمترین مساله ام باشد. اما خیلی اتفاقات دیگر هم افتاد.
سفر خیلی کوتاه بود، یک روز و نیم اصفهان بودم. اولین بار بود که می خواستم در جمعی صحبت کنم. بعد از کلی مشورت با دوستان مطلب آماده شد، اما از کارم راضی نیستم.
اما آشنا شدن با چند جوان، مهم ترین سوغاتی این سفر شد؛ بچه هایی که حداقل 5-6 سال از من کوچکتر هستند، اما پر از دغدغه، پر از سوال و مهم تر از همه، پر از تلاش و فکرند. آدم هایی که تابحال نظیرشان را ندیده بودم. با همه جوانی شان، بشدت اهل فکر کردن بودند. با همه تفاوت هایشان در نظر و عقیده، با هم دوست بودند. به آرامی با هم حرف می زدند و حرف هم را می شنیدند. بشدت اهل گفت و گو و شنیدن. آدم هایی که حس کردم حرف زدن درباره مهم ترین دغدغه های انسان، برایشان خود زندگی ست. هم تفریح است، هم زندگی.
دیدن آدم هایی از این جنس در این دوران، عجیب و نادر است. آدم هایی که باعث شدند بهترین لحظات سفر، لحظه های حرف زدن و شنیدن باشد. هیچوقت فکر نمی کردم حرف زدن از فلسفه، لذت بخش باشد، اما در اصفهان، کنار زاینده رود، بود. با جوان هایی که فکر می کنم علاقه آنها به امام صدر، ارزش امام را بیشتر نشان می دهد.
در یک روز و نیم بودن در اصفهان و کنار این بچه ها، چیزهای زیادی را برای اولین بار تجربه کردم. به خیلی از چیزها برای اولین بار شاید، فکر کردم.... و شب آخر، وقتی خداحافظی کردیم و به مهمانسرا رفتیم تا صبح ساعت 8 برگردیم تهران، حس عجیبی همه وجودم را گرفته بود. حسی که باعث می شد دلم بخواهد با همه خستگی و بی خوابی های چند روزه بیدار بمانم و نخوابم. دلم نمی خواست از آن بچه ها - بخصوص از یکی شان که نمایشگاه کتاب امسال، اول با او آشنا شدیم و برپا کننده اصلی برنامه او و علت آشنایی خیلی از بچه های دانشگاه اصفهان با امام صدر او بود- جدا شوم.
صبح آمدن به تهران، کسی بدرقه مان نیامد؛ درگیر برگزاری برنامه دیگری بودند. اما من تکه ای از روحم را آنجا گذاشتم و آمدم. حسی که وصف نمی شود. اما اتفاقی بزرگتر از یک همایش و یک سخنرانی اتفاق افتاده. اتفاقی که علتش شاید، دیدن آدم و آدم هایی ست که راه زندگی شان را پیدا کرده اند. راهی که امروز کمتر کسی زحمت رفتنش را قبول می کند.
هیچوقت به اندازه دیروز دلم نمی خواسته به تهران برنگردم. بعد از این اسم اصفهان و رودش، یادآور حس غریبی ست که تجربه کردم. یادآور دوستی ست که پیدا کردم و برایم بسیار عزیز است. یادآور تکه ای از روحم است که آنجا گذاشتم؛ آنجا، کنار زاینده رود.

در دل من چیزی ست مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آوایی ست که مرا می خواند