آسمان ابری هوش از سرم می برد

کشف کرده ام که روزهای برفی و بارانی نمی توانم کار کنم.

حواسم مدام پرت می شود. مدام از این کار به آن کار می روم. یک صفحه مصاحبه ادیت می کنم بعد می روم فلان ایمیل را می زنم یا درباره فلان موضوع سرچ می کنم و بینش پست هم می گذارم و ...........

امروز هم این طور شد. صبح که می آمدم دلم لبوی داغ خواست که خب خبری نبود. صبح سعی کرده بودم زود بیایم که کلی کار کنم. در راه هم با عزیزترینم حرف زده بودم و گفته بودم دلشوره مراسمش را گرفته ام.

اما امروز روز کار نشد. مرحله اول تدوین مصاحبه اول را تمام کردم، چند جا زنگ زدم تا بالاخره پیدا کنم که کتاب صوتی یک عاشقانه آرام در اصفهان کجا پیدا می شود. امروز تولد یکی از بچه هاست که من نیستم. یعنی تهرانم. اما دلم خواست برایش هدیه بفرستم. به یکی از بچه ها گفتم خودت انتخاب کن. گفت لطفش به این است که خودت انتخاب کنی. من هم انتخاب کردم و جایش را پیدا کردم که برود بگیرد.

احتمالا الان یا در تولد هستند، یا در راه تولد.

بعد از آن هم کلی وقت پای نت گذشت و درست نفهمیدم چه کار کردم. بین شبا شیما هم حرف زدم که خواب بد دیده بود. بعد یاد خواب چند روز پیشم افتادم که یک صحنه اش یادم بود. تعبیرش را دیدم و این بار شکر خدا خوب بود. البته فقط گفته بود خوب است.

همچنان نگرانم دو هفته دیگر که قرار است بروم اصفهان کجا بمانم؟ یکی خانه خودش را پیشنهاد داده، یکی خانه برادرش را که خیلی وقت ها خالی است. هیچ کدامش را دوست ندارم بروم. به داماد عزیز گفتم فکری بکند.

این نگرانی حل شود، کمی تمرکز پیدا می کنم روی کارهایم، انشالله.

این وسط تدوین مصاحبه دوم را شروع کردم اما کند پیش می رفت. گفتم به جایش بروم سراغ سایت و مطالب صفحه ای که مسئولش هستم را سر و سامان بدهم. سر و سامان دارد البته، چند نکته کوچک است که باید درست کنم. آن هم به لطف سرعت بالای اینترنت نشد و از خریش گذشتم و سراغ همان کتاب رفتم.

یکی از سوغاتی های لبنان ایده یکسری برنامه بود که قرار بود امروز برای دومین بار درباره ش جلسه ای داشته باشیم. جلسه از ساعت 3 افتاد به 5 و زود تمام شد. می دانم کلی کار به همه اضافه می شود ولی دلم نیامد این کار را نکنیم.

حالا ساعت 6 و من دارم اولین روزانه ام را می نویسم تا کارهایم را تعریف کنم. قبلا کسی بود که هر روز و هر ساعت جزء به جزء کارهایم را برایش می گفتم. هر چند هنوز هم هست و هنوز هم می گوید کارهایم را برایش بگویم و من هم می گویم. تند تند همه را می گویم. هنوز هم بزرگ ترین مشوقم است و خوشحالی و رضایتش از من خیلی از بزرگ ترین انگیزه هایم. اما تصمیم گرفتم اینجا هم بنویسم. برای اینکه هر شب کمی خالی شوم و بعد بروم خانه. 

در خانه گوش شنوایی ـ آن طور که من می خواهم ـ نیست. گفتم اینجا را که دارم. 

شب های موسسه را بیشتر دوست دارم. دلم می خواهد بیشتر بمانم. مثل مردهایی که تا دیروقت سر کارند و شب که به خانه می روند فقط چیزی می خورند و می خوابند! من اما الان سفرنامه ام را هم دارم که بعد از 4-5 شب، تازه شب اول رسیدن به لبنان تمام شده و من از نثرش هم راضی نیستم.

این روزها با خودم درگیری دارم. درگیری اینکه حالم خوب است یا نه؟ بگویم خوبم یا نه؟ هم دلم می خواهد عزیزترینم خیالش راحت باشد، هم نمی خواهم فکر کند جایش خالی نیست یا به این راحتی جای خالی اش با کار کردن یا دو بار بیرون رفتن و دیدن دوستی پر می شود.؛ این هم اعتراف امروز.

/ 1 نظر / 23 بازدید
یک اشنا

اینجا خیلی خوب است که می نویسی یک پیشنهاد هم دارم. همیشه قبل از نوشتن سفرنامه عکس های امام را ببین، سخنانش را گوش کن، عکس های سفرت رو مرور کن، بذار توی حال و هوای نوشتن جای پای موسی قرار بگیری. بعد بنویس. شما احساسی هستی و باید اول به راه بندازی احساسو و سپس بنویسی. مشتاقانه منتظریم :)