گاهی نگران خودم می شوم

فهمیده ام این چند ماه حال من همیشه ترکیبی است از چند حس.

این را وقتی امروز با دوست عزیزی حرف زدم فهمیدم. وقتی حسم و مدل حرف زدنم چند بار عوض شد و آخرش این نگرانی و عذاب وجدان برایم باقی ماند که نکند آزارش داده باشم. نکند با خودش بگوید قدرنشناسم و نمی فهممش. نکند فکر کند از محبتم کم شد. نکند .....

گفتم من با هزار فکر سر و کله می زنم و هربار یکی پررنگ می شود. این می شود که در یک جمله گله می کنم و عصبانی ام، در جمله بعد پشیمانم از گله ام.

فهمیدم چند ماه هست چند حس را همیشه با خود دارد. اینکه حالم چه باشد، فقط بستگی به این دارد که کدام حس و کدام فکر پررنگ تر باشد.

چند ماه هست با همه خاطراتم، با همه علاقه و دلبستگی ام، با همه فکرهایم، با همه دلتنگی هایم، با همه حسرت هایم، با همه سوال هایم زندگی می کنم و هر روز یکی شان زور بیشتری دارد و حالم را تغییر می کند.

* امروز دوباره فرصتی شد با بانویی حرف بزنم که زندگی را متفاوت از چیزی که ما عادت کرده ایم، می بیند. او به من قوت قلب می دهد. او به من امیدواری می دهد و به من خوش بین است. قضاوتم نمی کند. می گوید از پس این مرحله برمیایی. می گوید خدا دوستت دارد.

دلم می خواهد در آغوشش گریه کنم و هر روز برایش حرف بزنم. 

 

 

/ 1 نظر / 22 بازدید
غریبه

نگرانی خیلی هم چیز بدی نیست همین که نگران می شوی یعنی هنوز هستی و چیزی برای فکر کردن وجود دارد ولی غم واقعی از آنجا شروع می شود که در لابه لای گذران زندگی خودت را گم می کنی خودت را با تمام داشته هایت باتمام دلبستگی هایت با تمام آرزوهایت و با همه بودنت آن وقت دیگر به غربت دلت رضایت می دهی و پایت را پس می کشی و به قول سهراب لب جویی را می یابی و گذر عمرت را به تماشا می نشینی و آهسته آهسته به یاد می آوری که گاهی دلت برای خودت تنگ می شود ...