از عاشقی نگو

امروز جایی مهمان بودم. مهمانی زنانه. همه چمع متاهل بودند. بحث کشیده شد به عاشقی. 

یکی گفت ما که عاشق نیستیم. از زنی تعریف کرد که چطور علاقعه داشت به همسرش و می گفت او عاشق است. 

بقیه هم تایید کردند. در واقع گفتند بی معنی و مسخره است. گفتند اصلا وجود ندارد. گفتند کم است. گفتند ....

دلم می خواست بگویم من بلدم عاشقی کنم. بلدم عاشق شوم. نه عجیب است، نه ناممکن. اسمش را هر چه می خواهید بگذارید، من بلدم و دلم می خواهد همین طور باقی بمانم.

اما آنجا، ظاهرا من تنها کسی بودم که حق صحبت درباره این چیزها را نداشتم. پس سرم را پایین انداختم و غذایم را خوردم و سعی کردم جلوی خودم را بگیرم که از عاشقی چیزی نگویم.

 

 

/ 9 نظر / 23 بازدید
زانیار

نکته ی قابل توجه این که دمت گرم از سال 82 تا حالا مینویسی ؟؟؟

صبا

سلام درسته برای من هم پیش آمده ظاهراً مجردها راجع به هیچ چیز حق نظر دادن ندارند راجع به ازدواج، راجع به بچه داری، راجع به تربیت فرزند، راجع به آشپزی، خانه داری و... حتی اگر حرفت درست و منطقی باشد و به حق آن ها خیلی راحت کنارت می گذارند و می گویند: تو که ازدواج نکردی... تو که مادر نشدی، تو که خانه دار نیستی! پس حق نداری نظر بدهی!!!! در حالی که آن ها ... حتی در شخصی ترین مسائل من دخالت می کنند و من هیچوقت به آن ها نگفته ام شما که مجرد نیستید... دانشجو نیستید یا شاغل نیستید پس حق نظر دادن ندارید! اصلاً درست هم نیست! چون هر کسی در هر شرایطی تجربه ها و اندیشه هایی دارد که می تواند برای دیگران مفید باشد به هر حال دلگیر نباشید...

بله البته که شما هم بلدید عاشقی کنید... اما عشقتون کیه؟ خوبه یه کم فکر کنید بعد اینقدر حق به جانب اظهار نظر کنید.

چن تا نفس عمیق . . . هم من می دونم چی دارم می گم هم شما می دونی من دارم درباره چی حرف می زنم...فک کن

غریبه

و اما عشق چیزی شبیه معجزه همانی که یک عمر منتظرش هستی تا بیاید تو را با خود ببرد تا بیاید دنیا را به تو ببخشد و همه بودنها را برایت معنی کند همانی که همه فریادش می کنند که طعمش را چشیده اند و در آن غرق شدند و لذت می برند ولی نه سراغ اهلش که می روی حرفی برای گفتن ندارند انگار این ماجرا چیز دیگری ست شاید جای دیگری باید دنبالش بگردی جایی بی صدا بی هیاهو بی قیل و قال بی آمد و شد جایی که آدمهایش با نگاه با هم حرف می زنند و با همان نگاه در آغوش هم غرق می شوند جایی که بتوانی بی صدا حرف بزنی بی صدا گریه کنی بی آنکه کسی بفهمد بی صدا داد بزنی و ناله کنی و حرفهای دلت را که در عمق وجودت پنهان شده با اشاره چشم برسانی و آنقدر حضورش را حس کنی که چه باشد و چه نباشد در آتش وجودش بسوزی و زندگی را به بودنش معنی کنی این جای کار که می رسی یاد ابراهیم می افتی که می گفت این ماجرا سوز دارد دود ندارد ....

صبا

خوب شاید ما یعنی آن ها باید نوع نگاهشان را به زندگی عوض کنند! عاشقی کردن و عاشق شدن آن قدر ها هم که دیگران فکر می کنند دور از تصور و افسانه ای نیست این را حداقل شما که از عاشق ترین آدم های دنیا عاشقی آموخته اید خوب می دانید[چشمک] من هم[گاوچران]

سميرا

جالبه به نظر خيليها دوره عشق و عاشقي سر اومده//اما ما هنوزم بلديم عاشقي كنيم....راستي جناب زانيار ما همه مون از سال 82 مي نويسيم! ارتباطاتي هاي 79! ضمنا ما والله از خدامونه رفت و آمد كنيم شما تهرونيا بي بخاريد...ايشالا به زودي زود ميرسيم خدمتتون

غریبه

بـرای عاشـق شدن نباید یـک شخصیت متفاوت را دوسـت داشت برای عاشـق شدن باید یک شخصیت عـادی را متفاوت دوست داشـت...