رفقای خوب

دیشب خانه که رفتم از اتفاقات روز تعریفی کردم. اتفاقات کوچک را با آب و تاب گفتم و کلی با مادر خندیدیم. 

امروز صبح با اینکه دیشب به شکل عجیبی بیخواب شده بودم و قبلش خواب بد هم دیده بودم، سرحال بیدار شدم و زودتر از دو روز قبل. دیشب حدود 4 صبح از خواب پریدم و یک ساعتی طول کشید تا با کلی تقلا خوابم ببرد.

همه اینها به این خاطر بود که دیشب با دو دوست بودم. از همان بچه های اصفهان. با اینکه کارشان دیر تمام شد و کمتر از دو ساعت با هم بودیم، با اینکه کس دیگری هم همراهشان بود و همه حرف هایشان درباره سیاست بود، اما همین دیدن و بودن کنار کسانی که بی توقع و چشمداشت دوستت دارند، حالم را خوب کرد. کشف کردم که وقتی ندیدنشان طولانی می شود کسل و گرفته می شوم. دیدن هر کدامشان، در هر حالتی و هر زمانی، حال من را خوب می کند. دلم ذوق می کند که دوستانی دارد که به یادش هستند.

دل من به همین چیزها زنده است.


 

/ 3 نظر / 11 بازدید
غریبه

دل امان از این دل چه موجود غریبی ست حتی خودت هم که صاحبش هستی بعد سالها زندگی با او ، نمیشناسی اش انگار اصلا هیچ وقت به اختیار تو نیست کاری به کار تو ندارد زندگی خودش را می کند فقط آوارگی اش برای تو می ماند بی هوا می گیرد بی هوا باز می شود بی بهانه خوش می شود بی بهانه نگران می شود خودت هم نمی دانی چرا اصلا زبانش را نمی فهمی و امان از آن زمانی که بی هوا گرفتار شود و بی اختیار پاگیرت کند هرقدر هم که مواظبش باشی دودستی هم که آن را بگیری و به در ورودی اش قفل بزنی و در هزار توی خانه بندش کنی باز هم کار خودش را می کند یک لحظه به خودت می آیی و میبینی کار از کار گذشته پرکشیده و دیگر مال تو نیست صاحبی دارد و صاحب اختیاری کسی آمده و جاگیر شده هر طرفش یک نشانی گذاشته و بی خیال تو آرام به تماشا نشسته که چه می کنی که چگونه می سوزی و دم نمیزنی که چگونه صبر می کنی و هروز به انتظار معجزه دلت را صابون می زنی راست می گفت بسطام " کار جنون ما به تماشا کشیده است "

عرض ادب ظاهرا دوتا پست پاک شده ایراد از وبلاگه یا باعلت پاک شده