خسته خسته خسته

ساعت 6 است. از بعدازظهر که از بیرون آمدم موسسه نشسته ام پشت سیستم همکارم که امروز نیامده و وبلاگ خوانده ام. سیستم خودمم دوشنبه ها اشغال است.

بعدازظهر بعد از سه، چهار ساعت راه رفتن مداوم آمدم موسسه که مثلا گزارش ناقص دیشب را تمام کنم اما یکدفعه چنان ختسگی به جانم افتاد که می خواستم بروم خانه.

نشستم و فقط وبلاگ خواندم.

این وسط همکاران جلسه ای هم گذاشتند برای یکی از همان برنامه هایی که خودم پیشنهاد دادم و برای همه کار درست کرده!

بعد دوباره برگشتم سر کارم و خواندم. هنوز ایمیلی را که برای پیگیری کارها باید بزنم نزدم. داستان زندگی آدم ها را می خوانم که مثلا از زندگی دیگران هم بشنوم و بفهمم و غرق شوم در داستان هایشان. اما حالم را خوب نمی کند.

خسته ام. دیشب تا صبح خواب هایی دیدم که پر از بحث و درگیری و تنش بود. خواب دیدم برادرم آمده می گوید می خواهد جدا زندگی کند، امروز ظهر زنگ زد گفت پیشنهاد کاری شده در کیش که حداقل شش ماه طول می کشد.

خسته ام. فکر نمی کردم یک صبح تا ظهر دنبال خرید لباس رفتن اینقدر خسته ام کند. خودم پیشنهاد دادم و دست خالی برگشتم.

خسته ام. دیشب به حرف زدن با دوستان در واتس آپ گذشت و نگرانی هایم صدبرابر شد. 

خسته ام. خسته ام از بس نگرانم و فکر می کنم. نگران هفته آینده ام که می توانم بروم اصفهان یا نه. نگران زندگی دوستانم هستم و نگران خودم که دارم مدام از مشکلات زندگی مشترک آدم ها می شنوم. نگران اینکه نتوانم به آدم هایی که مرا محرم رازشان می دانند کمک کنم. هرچند شاید خودشان انتظار کمک نداشته باشند. اما من از شنیدن مشکلات دیگران در زندگی مشترکشان بهم می ریزم. دوست ندارم هیچ کس روی دور عادت و تحمل بیفتد. هرقدر این آدم به من نزدیک تر باشد، این حسم شدیدتر می شود.

خسته ام. با خودم می گویم بقیه غیر از ناخوشی ها، لحظه های خوشی هم کنار شریکشان، همسرشان دارند، تو فقط نگران مشکلاتشان هستی و آن ها را می شنوی و می بینی. حتی نگرانی برای دختر فامیلمان که پدرش آدم بداخلاق بی مسئولیتی است که چند سالی است همسرش از او جدا شده و حالا پدربزرگ دختر دارد هزینه جهیزیه اش را می دهد و جهیزیه اش ساده است و من حال آن دختر را می فهمم  و فکر می کنم کادوی عروسی اش چه بخریم که کمی کمبودهایش را جبران کند. فقط برای اینکه خودم را با او همدرد می دانم.

خسته ام. پدر خودم را دارم در می آورم با این همه کار و برنامه که باید مدام به همه شان فکر کرد.

خسته ام و امروز فکر کردم چرا عزیزترینم نمی گوید نگران اتاق گرفتنت نباش. اتاق، مهمان من؟

خسته ام و دلم می خواهد همه حرف هایم را اینجا بنویسم اما نمی شود. چون بعضی ها را قول داده ام نگوید و بعضی ها را اگر بگویم کسی که نباید ناراحت شود، ممکن است از اینجا رد شود و بخواند و ناراحت شود.


/ 0 نظر / 11 بازدید