دوباره عاشق شو

دیروز که از یک ساعت مانده به غروب بیرون از خانه بودم و هوای بهار به سرم خورد، یادم آمد عصرهای بهاری چقدر خوب است. درست این ساعت ها که گرما می رود، هوا گاهی کمی ابری می شود و نسیمی هم می آید، درست وقتی است که آدم ها از کارها و دوندگی هایشان رها می شوند و می شود کنار هم بود. 

یادم آمد چقدر این روزها و ساعت ها برای دیدار و حرف زدن و با هم بودن خوب است.

داستان ما هم، حس های خوبش، تقریبا چنین وقت هایی شروع شد. البته نه این روزها. سال قبل، چنین روزهایی هنوز همدیگر را ندیده بودیم. علی هنوز نیامده بود مؤسسه و هیچ چیز شروع نشده بود. وقتی فکرش را می کنم باورم نمی شود  در کمتر از یک سال این قدر زندگی ام تغییر کرده.

اما وقتی دومین قرارمان را گذاشتیم، یک بعدازظهر بهاری بود. صحبت ها کمی طولانی شد و به این ساعت ها رسید. بعد از یک توفان و باران بهاری بود. آنجا بود که من حس کردم این بار اتفاقی افتاده. حس کردم می توانم مردی را که رو  به رویم است دوست داشته باشم.

دیروز که عصر بهاری را دوباره تجربه کردم، یادم آمد که می شود بهار را هم دوست داشت و فقط فکر روزهای گرمش نبود. عصرهای بهاری وقت خوبی برای عاشقی است.

 

/ 2 نظر / 38 بازدید
سمیرا

میگم قصه این آشنایی رو یه بار تعریف کن اگه دوست داشتی

رنیک

همیشه عاشق باشید