گرمای بودن

امروز، من و همسر با هم بودیم. همسر رفت برای کار بانکی. میدان شلوغی بود. گفت بشین پشت فرمون. 

مثلا چندوقتی است تمرین می کنم برای رانندگی کردن دوباره. ماشینی می خواست از پارک بیرون بیاید، مجبور شدم ماشین را جابه جا کنم. ماشین رفت وسط میدان، خواستم کنار بایستم که نشد. یعنی بارها تلاش کردم و ماشین عقب می رفت و من هول شده بودم و مرتب بوق می زدند و حس می کردم همه آدم ها دارند مرا نگاه می کنند.

همان اول زنگ نزدم به همسر. فکر می کردم اگر بیاید، می گوید ما که تمرین کردیم، چرا بلد نیستی. آخرسر که حسابی مضطرب شدم زنگ زدم. سریع آمد و درست کرد و کلی دلداری و عذرخواهی.

گفت چرا همان اول تماس نگرفتی؟ من که نزدیک بودم. گفتم ترسیدم بیایی و سرزنش کنی چرا بلد نیستم. گفت باز قضاوت کردی. چه اشکالی دارد کاری را بلد نباشی؟

بعد یادم آمد مرد من اینطور نیست. یادم آمد باز تصویرها و خاطرات قدیمی سراغم آمده و کار را خراب کرده. یادم رفت همسرم با آن تصویرها فرق دارد. آن تصویرها کی قرار است تمام و کمال برای همیشه پاک شوند تا من مرد زندگی ام را آن طور که هست ببینم؟

 

 

راستی، چقدر داشتنش خوب است. 

 

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
سمیرا

قدرشو بدون رفیق...قدر این روزهای قشنگ رو بدون و کاری کن تا ته خط زندگی همیشه همینجوری قشنگ باشه