کوچه گردی پاییزی

امشب از موسسه که بیرون آمدم رفتم از شیرینی فروشی نزدیک موسسه شیرینی خریدم برای شب عید. بعد از کوچه رو به رویی قنادی رفتم طرف میدان.

کوچه تاریک بود و تقریبا طولانی. هدفون را قطع کردم که صدای محیط را بشنوم. هرچند ساکت بود و چیزی جز صدای ماشین و موتورهای گذری شنیده نمی شد. اما اینجوری بیشتر در فضا بودم. می خواستم کوچه و خانه هایش را ببینم. اولین بار بود از آن کوچه رد می شدم.  

چند کوچه باریک و کوچک بود که آخرش فقط یک در کوچک می دیدی. چقدر دلم میخواست می رفتم و سرک می کشیدم ته ان کوچه های ببینم چه خبر است. 

اطراف موسسه خانه قدیمی زیاد است. یعنی اگر حواست را جمع کنی می بینی. اینجا هم چندتایی را کشف کردم و ذوق کردم. عاشق خانه ها قدیمی دو طبقه حیاط دارم با آجرهای بهمنی و پنجره های چوبی ساده.

امشب هم دوتایش را دیدم: اولی کوچک تر بود. با آجرهای بهمنی و حفاظ های بلند روی دیوار که شاخ و برگ دورش پیچیده بود. 

پنجره ها پشت دری های سفید ساده داشت و یکی از پنجره های طبقه بالا که معلوم نور کمرنگی را می تاباند. 

کنارش، خانه ای درست همین شکل بود. فقط کمی بزرگتر با اجرهایی که سفید شده بود و پرده های گلدار و پنجره های روشن تر. 

چقدر دلم می خواهد به این خانه ها سرک بکشم. شاید زندگی آدم هایش فرقی نداشته باشد، اما خانه های قدیمی حس بیشتری دارند چون یک دنیا خاطره پشتشان است. تاریخ دارند. داستان دارند. با اینکه خیلی هایشان شکل همند، اما مثل خانه های جدید الان نیستند که تکراری شده اند.


..... یک روز خیابان های شهرم را عکاسی می کنم.

/ 2 نظر / 24 بازدید
مروارید

یک روز خیابان های شهرم را عکاسی می کنم... [لبخند][لبخند]

Dr medad

خوش به حالتون که هنوز ویبلاگ رو دارید وبلاگ من که پرید ... نوشته های زیادی برای منتشر کردن ..ولی ...جایی برای نوشتن نیست پروژه هایی برای شروع کردن .ولی الان وقتش نیست ..فقط باید خواند .. سکوت کرد