نگو ناشکر نباش

بعدازظهر که می شود، دلم هوای دوست می کند. هوای بودن کسی که بشود کنارش نشست و حرف زد.

به چند نفر گفتم:

اولی کلاس داشت،

دومی و سومی با دوستانشان قرار داشتند،

چهارمی داشت می رفت خانه و شوهرش زود می آمد و می خواستند بروند بیرون. دلش برایم سوخت که تو هم بیا. قبول نکردم.

یک تازه عروس هم بود که نگفتمش، حتما درگیر زندگی اش هست.

تمام عصر به جای کار کردن در وبلاگ ها گشتم و داستان زندگی آدم ها را خواندم و بعد تنها رفتم کافه. در راه سه تا روزنامه خریدم که چیزی داشته باشم برای خواندن و غرق فکر نشوم.

 

* (همه آدم های بالقوه ای که در این شهر درندشت دارم همین هایند که نصفشان را شاید بشود بعد از چند هفته تلاش دید.)


/ 3 نظر / 24 بازدید
غریبه

دل چه دو حرفی عجیبی این موجود چه ها که با زندگی آدم نمی کند و چه ها که بر روح و روان نمی آورد بسته می شود آن جا که نمی خواهندش و باز می شود از آنجا که تمنا می کنندش عزم سفر که می کند توشه ای ندارد جز خیال دوست کافی ست عصر باشد و آسمان هوای گرفتن کند آن وقت همه جا بوی پائیز می گیرد و نم باران خودش را می سپارد به نسیم ملایم بهار و آن قدر به دنبال بوی جوی مولیان می رود تا در گوشه از خیال بوی یار مهربان را پیدا کند و ساعتی با او تمام خوبی های عالم را از نزدیک حس کند و ای کاش می دانست آنکه صد قافله دل همره اوست

غریبه

upload.tehran98.com/img1/eytq3pno4rssq3uacyse.swf