خوب اما بی ثمر

دیشب ساعت 1 از سفر برگشته ام. صبح آمده ام مؤسسه. صبح که نه، ساعت 11 بود. از کوفتگی بعد از دو سه روز ماشین سواری خبری نبود. حالم هم بد نبود.

اما از آن موقع تا الان که 3.5 عصر است. همینطور چرخیده ام و هیچ کاری نکرده ام. نمی دانم باید چه کار کنم.

این روزها این حال زیاد تکرار شده. ظاهرا همه چیز خوب است. اما تمرکز و انگیزه ای نیست. سردرگم می شوم و به در و دیوار می خورم. روی کاغذ کار دارم برای انجام دادن، اما نمی دانم چه کار کنم و به کدام برسم. 

نمی خواهم غر بزنم و بهانه بگیرم. اما نمی دانم این حال چقدر به نبودن شوق قبل ربط دارد.

 

/ 1 نظر / 22 بازدید
غریبه

آنچه خوب است همه اش ثمر است چه حال آدم سر جایش باشد چه نباشد اصلا این حال بهانه است مهم آن است که باشی همین خوب ترین امکان عالم است فرق نمی کند کجا هرجا که باشی کافیست کارت را بکنی کافیست احساست را خرج کنی احساسی که بهای تمام عمرت شده آن وقت دیگر نه شرمنده خودت هستی و نه عمرت به قول بهرام "عشق یعنی حالت خوب باشد" زندگی که میگذرد اگر عاشقی کرده باشی اگر سوخته باشی اگر سوختن را فهمیده باشی تمام است یعنی زندگی را معنی کردی دیگر حال بهانه است می گذرد چه بخواهی و چه نخواهی کافیست بفهمی که می گذرد آن وقت حالت همیشه خوب می ماند . . .