حسرت روزهایی که بی دوست گذشت

 

یکی از حسرت هام، یکی از چیزهایی که عمیقا بهش حسودی می کنم، دیدن دوست داشتن دیگرانه؛ اینکه دیگران دوستانی دارن که باهاشون شاد باشن. این حسرت و حسادت وقتی بیشتر می شه که این آدم ها از من خیلی کوچیک تر باشن. مثل بچه های اصفهان.

وقتی می بینم چقدر با هم هستن. چقدر خاطره دارن. چقدر تجربه دارن، عمیقا حسرت می خورم بر سال هایی که بی دوست گذشت و بی خاطره.

به پشت سرم که نگاه می کنم، سال ها خالیه. سال هایی که همینجور گذشته و نمی دونم چطور. نمی دونم هر سال اصلا چطور بوده.

/ 2 نظر / 20 بازدید
غریبه همیشگی

وقتی سالهای زیادی از عمرت که بگذرد هر چند وقت یک بار احساس می کنی باید لحظه ای صبرکنی به پشت سرت نگاهی بیاندازی تاملی بکنی و آهی از کارهای کرده و نکرده ات بکشی ولی وقتی به یاد لحظات خوش رنگ عمر که میوفتی لبخندی بر روی لبهایت مینشیند این یکجا دیگر خستگی به تنت نمانده لحظاتی که با تمام وجود به اشاره احساس به دنبال خانه دوست میگشتی چه پیدایش کرده باشی چه نکرده باشی چه دیده باشی اش چه ندیده باشی قلبت آرام است نفسی میکشی و تکیه به دیوار خانه دلت میزنی چشمت را میبندی و جایش را خالی میکنی......................[گل] . . همین قدر کافیه که شما برای خیلی ها دوست خوبی بودی ، شاید هم بهترین دوست ، شاید که نه حتما ........[لبخند]

م.م

ان شاءالله برطرف میشه