اینجا، "خانه ام"

کلید را که توی قفل می چرخانی و چراغ را روشن می کنی، رو به رویت اتاقی روشن می شود که یکدفعه، می ایستی و نگاهش می کنی. کمی مات و مبهوت داخل می روی. در و دیوار و وسایلش را نگاه می کنی. اینجا خانه توست. "خانه تو" خانه ای که یک سال و 9 ماه آنجا بودی؛ روز و شب. تک و تنها؛ بخش غریب و متفاوتی از زندگی ات اینجا رقم خورده؛ متفاوت ترین بخش.

چه خوب که هنوز هست. چه خوب که هنوز اینجا را داری. دلت خلوت می خواهد. هر از گاهی دلت این خلوت را می خواهد. دلت می خواهد بنشینی و تک تک روزها و خاطرات خانه ات را به یاد بیاوری. سعی می کنی فکر نکنی به روزی که باید وسایل اینجا را جمع کنی.

انگار هنوز باورت نمی شود اینجایی. دو ماه نشده از رفتنت، ولی انگار هنوز باورت نمی شود. باورت نمی شود روزها و ماه ها اینجا بودی و زندگی را تجربه کردی؛ زندگی ای که عزیزترین بخش عمرت است.

تویی و خانه کوچک خاک گرفته ات. دوباره آمدی و سجاده را پهن گوشه اتاق گذاشتی و وسالی کیفت را بیرون ریختی و چای دم کردی و از صدایش می فهمی آب جوش آمده یا نه. باز می توانی لباس راحت بپوشی و راحت بخوابی.

نمی خواهی به آینده فکر کنی. نمی خواهی به از دست دادن فکر کنی. به تمام شدن.

الان، امشب، دوباره اینجایی، در خانه ات؛ "خانه خودت"

 

26 فروردین 92

12:15 شب

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
غریبه همیشگی

سلام بر مسافر آشنای سی و سه پل......[گل]