نگرانم اما دارم به استقبالش می روم

این روزها افتاده ام به خواندن زندگی دیگران. هروقت فرصت کنم، می گردم بین وبلاگ ها و دنبال زندگی زنان جوان متاهل می روم که از روزمرگی هایشان می نویسند. 

همیشه خواندن زندگی عادی دیگران را دوست داشتم. اینکه بفهمم بقیه چطور زندگیشان را می گذرانند. اما این روزها، خیلی بیشتر از قبل، دنبال دانستن زندگی مشترک آدم ها هستم.

اینکه ببینم چطور روزهایشان می گذرد، چه حس هایی را تجربه می کنند، چطور از پس مسئولیت ها و مسائل زندگی مشترک برمی آیند. 

می خوانم و آینده خودم را تصور می کنم. می سنجم که من چه مسائلی خواهم داشت. چه خوبی ها و چه بدی هایی.

گاهی نگران می شوم. گاهی می ترسم. گاهی حس می کنم وارد دنیایی می شوم که هیچ کنترلی رویش ندارم و موجش مرا با خود می برد.

گاهی فکر می کنم آن ها که زودتر وارد این فضا می شوند راحت تر با آن کنار می آیند و هرچه دیرتر شود، پذیرشش سخت تر می شود.

گاهی از تصور اینهمه تغییر می ترسم.

گاهی هم مثل امروز - مثل همه جمعه های اخیر که فقط به وقت گذرانی و فکر می گذرد - می نشینم تمام نوشته های زن جوانی، هم سن خودم را، می خوانم و کم کم، بدون اینکه بفهمم چرا، حس می کنم فکر و خیال هایم کمتر شده و آرام ترم.

یک نکته مثبت اینکه این روزها چند باری در موقعیتی بودم که مجبور شده ام حال بدم را خوب کنم. این اتفاق برای منی که حال بدم همیشه طولانی است، کار سخت و البته، مهمی است که علتش شرایط جدید است.

 

/ 0 نظر / 10 بازدید