یک روز عادی

امروز خانه ماندم. مثل بچه مدرسه ای ها که چیزی را بهانه مریضی می کنند که مدرسه نروند، کمردردی که دیشب شروع شد را بهانه کردم که امروز خانه بمانم و کلاس عربی نروم. البته کمرم واقعا گرفته بود. احتمالا بخاطر سرمایی که یکدفعه آمده. اما آنقدر نبود که نتوانم بیرون نرم. 

دیشب بعد از اینکه به خاطر کمردرد مامان استثنائا شام درست کردم و کمی خانه را مرتب کردم، ساعت از 10 گذشته بود که توانستم بنشینم سر عربی و دیدم کلی تمرین مانده. حسابی غافلگیر شدم چون فکر می کردم مشقم زیاد نیست و فقط باید مرور کنم و می رسم. اما نرسیدم.

مثل قبل هم عادت ندارن شب تا نزدیک صبح بیدار بمانم و صبح هم بزنم بیرون. عوارض سن است احتمالا. از طرفی تکرار کار برای من همیشه عذاب آور می شود. حتی همین کلاس عربی که تازه فشرده است و مثل کلاس های دیگر طول نمی کشد و خود همکاران هستند هم برای من سخت می شود وقتی مجبورم دو روز حتما راس ساعت موسسه باشم! بیچاره کارمندها.

این شد که صبح خبر دادم نمی آیم و خوابیدم. هرچند خیلی طول کشید تا خوابم ببرد و بعدش هم خواب بدی دیدم و فقط وقتی فهمیدم خواب بوده خیالم راحت شد و منصرف شدم از ادامه خواب دیدن که ببینم در خواب هم ختم به خیر می شود یا نه. بین این ها، همان 7 صبح با دوستی که شب ها از خستگی زود خوابش می برد و فرصت حرف نداریم، کمی حرف زدم.

از وقتی هم که بیدار شدم تا الان هنوز فرصت نکردم بروم سراغ کتابی که برای ویرایش فرستاده اند و باز هم عجله ای است و فوری می خواهند. با اینکه همان 7 صبح تصمیم گرفته بودم خانه بمانم و عربی بخوانم و به این کار هم برسم و جبران روزهای دیگر را بکنم که هنوز نشده. تازه 2 ساعت قبل مامان جان داشتن می گفتن فکر شام باشیم که منصرفش کردم!

شاید هم من کندم که نمی توانم مثل بقیه تند تند خانه را مرتب کنم. اما کار خانه هنوز برایم معضل است و فکر می کنم خیلی وقتم را می گیرد. بیشتر از وقتی که در واقعیت صرفش می شودـ ذهنم نگران می شود. خانه مجردی و کوچک هم با خانه بزرگ و سه، چهار نفری خیلی فرق دارد. هرچند همان هم همیشه کار داشت.

ساعت 4 بعدازظهر است و من دارم فکر می کنم که اول یک چایی داغ دیگر بخورم، بعد بنشینم سر کتاب. اگر بشود و از وبلاگ خوانی دست بردارم!

 

/ 0 نظر / 10 بازدید