محکومیت دختری در آستانه 32 سالگی

ما معمولا خیلی چیزهای مملکتمان را به باد انتقاد می گیریم. مدام از "مردم ما" و "آن هایی" می گوییم که با هم فرق دارند. اولی جمع همه بدی هایی است که خودمان از آن مستثنا هستیم و دومی مظهر همه خوبی هاست. خوبی هایی که انگار برای همه "آن ها" یکسان است. اما خیلی از همین چیزهایی را که مدام فحشش می دهیم، خودمان هم داریم. خیلی از همان فکرها و نظرها را.

یکیش اینکه می گوییم اینجا همه زود پیر می شوند. پیر شدن هم معنی اش تعطیل شدن زندگی است. "آن ها" اما همیشه از زندگی لذت می برند و اجازه می دهند در هر سنی شاد و سرزنده باشی و چیزهای جدید را تجربه کنی.

این نگاه را خیلی هایمان رد می کنیم اما خودمان هم دچارش هستیم. یکی از نمونه هایش را یکی دو سال است دارم تجربه می کنم؛ منی که دارد 32 سالم می شود حق ندارم از شکل ایده آلم برای آشنایی با کسی و انتخابش برای زندگی مشترک بگویم. حق ندارم از شرایطم بگویم. این حق مدام دارد کوچک تر می شود. آن هم از طرف دوستانم. کسانی که یا هم سن من اند یا از من حوان تر.

اما هربار که نظری می دهم بعضی ها مدام سنم را مثل پتم توی سرم می کوبند که وقت برای این اداها نداری. که دیر شده. که کوتاه بیا و قبول کن و برو زندگی ات را بکن. یک جوری با هم کنار می آیید.

ما مدام از خارجی هایی می گوییم که در بهشتی زندگی می کنند که همه فکر باز و روشن دارند و همیشه دنبال زندگی کردن اند و کسی محدودشان نمی کند و ..... ولی خودمان، دچار همان دگم بودنی هستیم که نقدش می کنیم.

منِ 32 ساله حق ندارم بگویم دوست دارم کسی را به مرور و در رابطه ای عادی بشناسم نه یک باره و در موقعیت خواستگار و مشتاق. من وقتی این را بگویم، یادم می آورند که سنی از تو گذشته دیگر وقت این کارها نیست. همین طور یکدفعه ای را قبول کن! یعنی رد شدنت از سی حتی این قدر به تو اجازه نمی دهد که کسی را در عرض چند ماه بشناسی! دیگر حق تداری آرمان و آرزویی داشته باشی. دیر کرده ای و باید خودت را به بقیه برسانی.

انگار همه ما دوست داریم دیگران هم مثل ما زندگی کنند و همان راه ما را بروند. یک جور اصرار ناگفته داریم برای اینکه مثل ما باشند. انگار دوست نداریم جور متفاوتی از ما باشند. انگار دردمان می آید. 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 25 بازدید
غریبه

وقتی حصار غربت من تنگ می شود هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن گاهی دلم برای خودم تنگ می شود گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود هر چند می شکیبم بر عشق باز هم ** گاهی دلم اسیر دل سنگ می شود گر یک نظر به روی شما کرد یار ما دنیای عشق با تو هماهنگ می شود "گاهی دلم برای خودم تنگ می شود یا لحظه به نای غمش چنگ می شود گاهی زمین به تمام فراخی اش در پیش کلبه کوچک ما،تنگ می شود گاهی لطافت سحری ام به وقت ذکر با باده سحری اش جنگ می شود گاهی به محتسب برسد عقل و دین من گاهی ز مستی ام همه جان سنگ می شود گاهی فغان نمی رسد به هر کسی گاهی دلم به نای نی اش رنگ می شود گر شعر گفتم به هوای رخ عزیز این شعر هم به هوایش ننگ می شود ...