ازدواج یکی از عادی ترین اتفاقات دنیاست. به اندازه خوردن و خوابیدن. اما برای من اتفاق بزرگی است. برای همین هر کسی را در این قالب نمی بینم که شریک و همراه زندگی ام شود.

ترس ها و نگرانی هایم به کنار، برای من اینکه همه زندگی و روح و جسمت را با کسی شریک شوی، خیلی بزرگ است. نمی شود خیلی راحت هرکسی که از راه رسید را در این قالب بگذاری. کسی که بخواد همراهت شود باید برای تو آن قدر بزرگ  باشد که بتوانی برایش فداکاری کنی.

اما خیلی ها این نگاه را ندارند و خیلی ساده تر می بینند این اتفاق را. آنجا که مجبور می شوم برای این ادم ها نگاهم را بگویم درمانده می شوم، نه من می توانم راحت بگویم نه آن ها می فهمند. 

نتیجه این که گاهی مجبور می شوی کاری را که می خواهند کنی و بروی کسی را که هیچ کس نمی شناسد ببینی، فقط برای اینکه راضی شوند و راحتت بگذارند تا بتوانی با فکرهایت، تنهایی هایت و ارزوهایت سر کنی.

 

 

/ 1 نظر / 22 بازدید
مرحوم مداد :)

همین خوبه ..که می نویسی بعد قسمت جزو سنت خداست :)