خوش ترین لحظه های من

امروز تمام روز با بچه های اصفهان بودم. یکی شان آمده بود تهران و بهانه ای شد برای دیدن بقیه که برای دانشگاه و ارشد تهران هستند.

خوش ترین لحظات من وقتیه که با این بچه هام، چون هر چیزی بهانه ایه برای شاد بودن. چون خیلی راحت و رهام و فقط دوستیم.

امروز مثلا من بچه تهران بودم و بقیه غریبه و تازه وارد. اما خیلی جایی رو بلد نبودم. از رستوران تا جاهای دیگر. بچه ها تعجب کرده بودن. هرجا رو می گفتم یا می گفتم شنیدم، یا می گفتم یکی دوبار خیلی وقت قبل اومدم. آخر پرسیدن پس تهران چکار می کنی؟ گفتم هیچی. خانواده که اهل بیرون رفتن نیست. منم که کسی رو ندارم برای این کارها، در نتیجه فقط می رم موسسه و میام. یه لحظه مکث کردن و احتمالا دلشون برام سوخت. گفتن پس اصفهان خیلی وضعت خوب بود؟ گفتم آره. بیشتر از همه عمرم اونجا بیرون رفتم.

فکر کنم امروز کاملا فهمیدن تمام این سال ها من تهران تنها بودم.

/ 1 نظر / 9 بازدید
غریبه

تنهایی را دوست دارم بی دعوت می آید بی منت می ماند بی خبر نمی رود ....